آرسانآرسان، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 28 روز سن داره

خاطرات آرسان

16 ماهگی گل گلم

1393/5/26 1:25
نویسنده : مامان سونی
1,458 بازدید
اشتراک گذاری

سلام  عشقم گلم و همه چی زندگی ام بهانه نفسام روز به روز شیرین تر شیطون تر و عاطفی تر میشه وابستگی ات روز به روز به من بیشتتر میشه شبا دست تو تو موهام میزاری و دستاتو دور گردنم حلقه میکنی می خوام بخورمت شیرینم فدای خنده هات گریه هات اخمات اشکات و شوخی ات عزیز دلم من چی بگم که ماشااله این ماه سرشار بود از کلی کارا و حرفای جدید عزیزم جوجه من واسه خودش  مردی شدی حرفای دونه دونه ات ادمو متعجب میکنه مثل فیل میمون میگیم بگو ماسی میگی ماهی اسم میوه هارم بلدی به هندونه میگی هوتی به سیب میگی سیو به انگور میگی انور کل خونه رو گرد گیری میکنی جایی بریم جو میگیرتت دستمال میاری خونه شونو تمییز میکنی تو سفره انداختن کمکم میکنی اسباب بتزی تو جمع میکنی لباس پهن میکنم میدی دستم تشویقمنم از خوشحالی دل ضعفه میگیرم وابستگی ات به من چند برابر شده برم ارایشگاه کوثر به من دست بزنه جیغ و داد میکنی فش یاد گرفتی عصبانی میشی قهر میکنی الکی میخندی بازی میکنی میوه ها و انگشت ای دستو میشماری عاشق سنتور زدنی وای عاشق وسایل ارایش ای دایه معصوم واسه مارتیا کفش خریده بود توام گریه میکردی میخواستی واست خریدن با مارتیا جدیدا بزنم به تخته خوب شدی و بازی میکنید اینقدر با نمکید عید فطر تا ظهر بوکان بودیم بعد اومدیم بانه دایه جان واست یه عالمه عیدی گرفته بو یه تیشرت خوشگل ماشین و علی 2 بار رفت مشهد واست سوغات اورده بود عکس گرفتیم یه عالمه عیدی داشتی عمو صالح دایه حاجی دتیی کمال کا عزت کاک انور سینا و بابا حاجی وست همه درد نکنه من همه رو خرج کردم و عمو محسن هم عیدی گرفته بود شلمن ابزار و لباس و پازل مرسی عمو محسن .و تو ماه رمضون بانه بودیم بیشتر خاله بابا رفته بودن مکه واست بلوز و دوربین اورده بود و اما یه اتفاق بد روز 20 ماه رمضون بابا حاجی رفت سقز دکتر مام میخواستیم برگردیم بوکان که با تصادف بابام روبرو شدیم مردم و زنده شدم واقعا ترسیدیم هم من هم تو و بابا جلال بابام ته دره بود و ماشین اش له شده بود خدارو شکر چیزی اش نشده بو خدایا شکرت بخاطر لطفت به ما رحم کرد و روز 6 مرداد پای عمو امو قطع کردن زخم نیکوتین داشت خدا بهش سلامتی بده و ام تو دندونات در اومدن حسابی 2 تا اسیاب بالا 2 تا اسیاب پایین الان 12 تا دندون داره گل پسرم وام جمله میگی کامل علی بیا اینجا وره ایره به عمه سیران میگی سیان از تو لباس شویی لباسارو در میاری میگی این مال باباس نونا که من باشم  و مال خودت میگی من فدای تو بشم نفسم عمرم فعلا اینا یادمه آخامروز گفتی په پو نفهمیدم چی میگی منظورت پرو بود دستمال که شیشه رو تمیز کنی فدات بشم به صابون میگی نابون الکی میخندی امروز 17 ماهه شدی مبارکه دیشب تا دیر وقت بیدار بودم اینو نوشتم چیزایی که یادم بود ماچماچ

پسندها (4)

نظرات (4)

مامان الهام
26 مرداد 93 1:32
چقدر محبته این کوچولوها دوست داشتنیه خدا بهت ببخشه ....ماشالله بهش....عکسای بیشتری ازش بذار مامانی
نیرا
26 مرداد 93 14:14
خدا نگه داره پسر شیرین زبونتونو، خوش به حالش با این همه سوغاتی که براش رسیده فکر کنم استان اذربایجان غربی هستین، طبیعت خیلی قشنگی داره، و همین طور جاده های خطرناک، خدا رو شکر که پدرتون اسیبی ندید توی این تصادف
مامان سونی
پاسخ
مرسی عزیزم خدا همه بچه هارو حفظ کنه
نیرا
26 مرداد 93 14:19
فکر کنم اشتباه کردم و بانه استان کردستانه، ولی بوکان و مهاباد که اذربایجان غربیه ، کدوم استانین شما؟؟
مامان سونی
پاسخ
من خودم مال بانه ام و بابای ارسان بوکان ای اینم جواب شما نیرا جونم مرسی سر زدید
نی نی عکس
11 شهریور 93 15:15
ماشاالله چه نی نی نازی از بچه ها و نی نی های خوشگل تان عکس بگیرید و برای ما ارسال کنید. ما ضمن نمایش عکس ها در سایت، به آن ها جایزه می دهیم . http://www.niniaxs.ir/